آه
بالای این نردبان
نیست ماه
آه
و من
پروانه نیستم
آه
من
پروانه نیستم
و شمع های
دائما من را
دنبال می کنند
با شعله های آتش
بر شانه هایشان
من را....

نوشته شده در
1389/9/23ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (24)
/blog_content?>
پنهان پنهان و
تنها بیا
برهنه و سرد
بگو هیچ کس نداند
همه خطرناکند
تو هم هستی
مهم نیست
دستها و سینه هایت
ناباورانه
زیبایند...........

نوشته شده در
1389/9/7ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (8)
/blog_content?>
پرنده های دریا
گاهی
روی شانه های صخره می نشینند
همین برای صخره کافی
است
و اینکه دریا
مواج و طولانی
همیشه در کنارشش
ایستاده باشد...

نوشته شده در
1389/9/2ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (4)
/blog_content?>
میگم: یه دختر پاییزی از راه برسه
میگم: نمی خوام تنها باشم
میگم: دوست دختر می خوام
گفت: fuck off....

نوشته شده در
1389/9/1ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
تاک خوابیده بر من
اشک نریز
هر چه هم که باد بیاید
تا دست تو را
به دیوار های باغ نرسانم
فرو نخواهم ریخت....

نوشته شده در
1389/8/27ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (3)
/blog_content?>
عابری که از راه
ناامید است
و از آب نا امید است
و از پای خود نا امید است
و مست هست
عابر بیچاره راه می رود
و راه می رود
و راه می رود....
نوشته شده در
1389/8/21ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
شبها
قطرات بارانی چند
کوهی چند
درختی چند
چند
و صدای چند چند
در سینه ام
من را...

نوشته شده در
1389/8/20ساعت توسط مهرزاد
|
نظر دهيد
/blog_content?>
چشمهایت را به آسمان می دوزی
و در دور دست
در صحرای تشنه باران می بارد
دستهایت را
پرواز می دهی
و در خیلی دور پرنده پرمیگیرد
گیسوانت را رها می کنی
و پروانه های منجمداز موزه ها
پرواز می کنند
خودت را
از من و تشنه ها و پرنده ها و پروانه های منجمد
دریغ نکن...

نوشته شده در
1389/8/15ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
نازک اندام و
آشفته
در
ساعت
زنگ می زنم
ولی هرگز
بیدار نخواهم شد...

نوشته شده در
1389/8/14ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (3)
/blog_content?>
از نگاه کردن به ساعت
خسته خواهم شد
دستم برای چرخیدن سنگین است
پلکهایم
آه پلکهای عزیزم
راهی طولانی تا...
راهی عطیم به...
می دانم
احساس می کنم
زمان زیادی نگذشته
زمان نمی گذرد
همه چیز ایستاست
من مقابل گل ایستاده ام
مقابل گل خالی
مثل گلدان خالی
یا کفش خالی
یا نان خالی
هیچ...
نوشته شده در
1389/8/12ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
دستهایت
من را
و من دارم
ناامید هم بودم
ناامید هم بودم
ولی اما
دستهایت من را
و من دارم
و این ارتباط مداوم دست
این چیز کوچک را
ببین
ولش کن اصلا
حسابش دستم نیست
خیال کن
فقط همین مانده
ناامید هم بودم
و دستهایت من را....

نوشته شده در
1389/8/11ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (2)
/blog_content?>
بهار
چمنهایت را
نتراشی دیوانه
دوست دارم
بچرم آنها را
تابستان
عجب خری بوده
خورشید
زیر این بند را
نبوسیده
پاییز
بدو بیا
هوا سرد نیست
عرق می كنی زود
زمستان
از زمین یاد بگیر
آنقدر گرم است
كه زیر هیچ ملافه
دوام نمی آرد...

نوشته شده در
1389/8/10ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (4)
/blog_content?>
آخرش در
صدای کفش یک پایی
پروانه می شوم
آخرش پروانه می شوم ...

نوشته شده در
1389/8/8ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (3)
/blog_content?>
سبک
مثل باد
سال می گذرد از من
پیر می شوم
و در لا به لای
شاخه های درختان
گم خواهم شد.....
نوشته شده در
1389/8/7ساعت توسط مهرزاد
|
نظر دهيد
/blog_content?>
شب می گوید: "یک ستاره لعنتی اینجا روی شانه ام گز می زند و این درد لعنتی ماه آخرش من را خواهد کشت"
ریلکس و بی خیال
شب سیگار سرخ می کشد
و از پرده های پنجره
سراغ دخترها را می گیرد ...

نوشته شده در
1389/8/4ساعت توسط مهرزاد
|
نظر دهيد
/blog_content?>
کلبه
در دست باد
تکان می خورد
شب
از صدای قدمهای باد می لرزید
گاوها
پرواز کنان
ماغ می کشیدند
تو توی باد سفت ایستاده بودی
با گیسوانی ساکن
و خیلی از حشرات نا آرام
از من
فواره می زد
می جوشید
خسته می شد
شب
مثل عسل
روی کندوی ما می ریخت
چیزی دوباره سر به ترکیدن داشت
حتی خدا هم می دانست
چیزی سر به ترکیدن داشت....
نوشته شده در
1389/8/3ساعت توسط مهرزاد
|
نظر دهيد
/blog_content?>
سرد
مثل التهاب یک فاصله
و فصل مشترک
شاهرگ و شهریور
دستهای تو
روی دستهای من
و صورت من توی گیسوانت....

نوشته شده در
1389/8/3ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
ستاره ها
از پشت شب
من را صدا می کنند:
"دیوانه عزیزم
بیا بالا
دنیای این آدمها
فایده ای ندارد"

نوشته شده در
1389/8/2ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (1)
/blog_content?>
بیستون دارد
توی سینه فرهاد
اتفاق می افتد
چیزی هنوز در
سینه اش می کوبد
تق تق
تا وقت خاموشی ...

نوشته شده در
1389/8/1ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (2)
/blog_content?>
صدای همین
فردا
و صدای قیق لاشخوری که توی
همین
بیابان روبرو
از نبود سرم
از بیماری وبا میمیرد...

نوشته شده در
1389/7/19ساعت توسط مهرزاد
|
نظر (4)
/blog_content?>